تبليغاتX
انگار من و ......... تنهاييام

انگار من و ......... تنهاييام

وضوي تو درصداقت وجودم 

                              نماز تو در انتهاي سجودم

                                                       گل آلود گل آلودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:34  توسط ليلا مشتاقي   | 

صبح

گلهاي سرخ درگلدان شيشه اي...

پنجره اي باز

پرده اي حرير كه اختيارش دست باد است.

 ظهر

 گلهاي سرخ درگلدان شيشه اي...

حصير كه خورشيد را از ديدن پنجره محروم مي كند.

 عصر

 گلهاي سرخ درگلدان شيشه اي...

درختها برروي شيشه پنجره، خودي نشان مي دهند.

 غروب

گلهاي سرخ درگلدان شيشه اي...

دل پنجره  که از دست آسمان خون است.

 شب

گلهاي سرخ درگلدان شيشه اي...

افسوس مهتاب،  به خاطر"ماه" در زندان  پنجره. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:40  توسط ليلا مشتاقي   | 

برف رو دوست دارم ........... همه آدما حتي اونايي كه لباس مشكي مي پوشن سفيد مي شن

برف رو دوست دارم............  تنها درروزهاي برفي، نمي شه ماشين هاي مدل بالارو به هم نشون داد

برف رو دوست دارم............  سرماي برف گرماي حرف هاي تلخ رو  مي گيره

برف رو دوست دارم ...........  ديگه دل آدم برفي براي ديدن آدما آب نمي شه  

برف رو دوست دارم .......... فقط به خاطر اينكه دست خط اون که ميتونه با بي رنگي براي همه خوانا باشه...

 پس چرا برف نمي ياد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:49  توسط ليلا مشتاقي   | 

 وقتي مسافر بخار روي شيشه را باانگشتش پاك مي كند، آيا مي داند شيشه امانت دارنفس هاي لحظه به لحظه او بوده!

وقتي پرنده اي بردودكش خانه اي لانه مي سازد تا براي فرصتي جوجه هايش رادر پناه گرماي آن بسپارد،آيا مي داند كودكي درپناه بخاري، آرام آرام خوابيده است!

وقتي آرام برروي برگ هاي خشك درختان قدم مي زنييم آيا مي دانيم آنها پراز حرفها، خنده ها وگريه هايمان هسنتد!

آیاباید، مواظب انعكاس بود؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:14  توسط ليلا مشتاقي   | 

میگن هرچیزی تو این دنیا نشانه است...........

شاید این سفر مقدس قسمت من نشه اما وقتی تو رفتی وز وز نشانه ای رو شنیدم ...همه  میگفتن نباید ناراحت باشم باید خوشحال باشم که تو بادست پر بر میگردی اما من به دستای تو فکر می کردم نه به پر بودن اونا... سالها قبل شوهر خواهرم رفت وتنها دلخوشی بچه هاش لمس جای انگشتانش روی بتونه لبه پنجره بود که روزی به خاطر اون سرزنش شده بود... هیچوقت مافکر نمی کنبم روزی مقدس ترین نشانه ها از بی اهمیت ترین حرکاتمون ایجاد بشه!.....

حالامی فهمم چراعکسهای توی قاب،عزیزترازخود آدمان!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:39  توسط ليلا مشتاقي   | 

وقتي خيلي كوچيك بودم همه آدم بزرگها قد شون بلند بود گاهي فكر مي كردم اگه قدم به بالاي طاقچه برسه شونه مامانو برمي دارم و موهاي مژده رو شونه مي كنم ......

روزها مامان مي اومد و موهاي خودشو شونه مي كرد وقول مي داد بعدش شونه شو به من بده اما هميشه فقط قول مي داد.

بعضي وقتا كفش صندل خواهرمو مي پوشيدم...... اما تا اون مي اومد فرار مي كردم ...!

شبا رو پشت بوم خونمون دستمو دراز مي كردم تا ستاره هارو بگيرم بابام كه برام قصه امير ارسلان نامدارو مي گفت و هميشه وسطش خوابش مي برد با تكون خوردناي من بيدار مي شد و باصدايي خواب آلوده مي گفت : دخترم دستت به اونا نمي رسه بهتر بخوابي ....

يه شب كه مثل هميشه مامان حياطو شسته بود بدون دراز كردن دستام ستاره ها روگرفتم با خوشحالي براي مژده تعريف كردم ...مژده خيره به من نگاه مي كرد شايدم تودلش به من مي خنديد.....

 اما نمي دونست قد خودش از من كوتاهتره.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:46  توسط ليلا مشتاقي   | 

 

گاهي به معناي زندگي فكر ميكنم

 معني اش را نيز ترجمه ميكنم

اما چيزي نمي فهمم

 شاید، شايد روزي دنيا مرا ترجمه كند و مرا بفهمد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:1  توسط ليلا مشتاقي   | 

اگر به گرگ فكر كنم دلم مي لرزد

و باز اگر به ميش  فكر كنم دلم بيشتر مي لرزد

شايد ميان ترس و نگرانيم كسي پيدا شود...!

تابه او فكركنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:35  توسط ليلا مشتاقي   | 

لحظه رابرعقربه هاي دلم آويختم

وآنقدرصبركردم

كه دلم درلحظه اي سنگيني عقربه راحس نكند

و...آرام گيرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:27  توسط ليلا مشتاقي   |